آرتاآرتا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

آرتای ناز کوچولو

دلتنگي هاي مادرانه....

پسر گلم نمي دونم روزي كه اينارو بخوني در مورد من چي فكر ميكني...چي ميگي تو دلت ؟ شايد ميگي مامانم عجب آدميه ها....خودشو كشت تا منو از شير گرفت ...همش ميگفت خسته شدم ...اذيت ميشم...بعد هم كه من ديگه شير نخوردم دلتنگ شير خوردنم شده!!!!!   پسر نازم ايشالا وقتي بزرگ شدي...وقتي خودت هم بچه دار شدي...بابا شدي ...تا حدي ميفهمي من چي ميگم گلم...ميگم تا يه حدي اخه درسته كه بابا ميشي و بچه تو به اندازه تموم دنيا دوست خواهي داشت ولي مادر نميشي ...من خودم باورم نميشد كه دل مادر اينجوريه...تا خودم مادر شدم...الان ميفهمم كه مامانم چقدر برام زحمت كشيده ...چقدر دوستم داشته و داره....   ميخوام اينجا اعتراف كنم كه چقدر دلم براي لحظه لحظه...
15 اسفند 1390

مادر...........

سرم را نه ظلم ميتواند خم كند....                                        نه ترس....                                                  نه مرگ....   سرم تنها براي بوسيدن دستهاي تو خم مي شود مادرم.......... ...
12 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام....     پسرم گلم واسه خودش مردي شده و ديگه شير مادر نميخوره!!!از يكشنبه 2 بهمن پروسه از شير گرفتن ارتا جونم شروع شده و هنوز هم ادامه داره!!بس كه وابسته بود پسرم!!چند بار به صورت تدريجي شير خوردنش كم كردم ولي هر بار سرماخوردگي و مريضي نميذاشت كار ادامه پيدا كنه و دوباره شيرخوردن شروع ميشد...اين دفعه چسب زدم و گفتم جيز شده ...خداييش آرتا خيلي خوب برخورد كرد و با اين قضيه كنار اومد...نق ميزد ولي نه اونقد كه انتظارشو داشتم....الانم كه دو هفته ميگذره بعضي شبا شير ميخوره ...ولي خيلي كم شده ....خدا رو شكر اين قضيه هم به خير و خوشي داره تموم ميشه   ديگه اينكه آرتا با مهد كنار اومده ..مربيشو دوست داره...و خداييش مربياي م...
15 بهمن 1390

واكسن 18 ماهگي

چهارشنبه(پريروز90/07/20) آرتا رو برديم واكسن 18 ماهگيشو زديم....     آخي بميرم براش...واكسنو كه زدن جيغش در اومد و با چشاي ناز و معصومش منو نگاه ميكرد كه چرا ميذارم خانومه اينكارو كنه و پسملمو اذيت كنه...اشكاش ميريخت رو گونه هاشو و دل من ميسوخت....   بعدش كه اومديم خونه چون از قبل 5 سي سي شربت استامينوفن بهش داده بودم خوب بود غذاشو دادم خورد و بعد يك ساعت و نيم خوابيد.... وقتي بيدار شد باگريه به من فهموند كه پاش درد ميكنه و يه خورده هم تب داشت....بازم شربت دادم...   تا 10 دقيقه از تو بغلم پايين نميومد...دستم كه به پاش ميخورد گريه ميكرد....نمي تونست راه بره   عصري دير وقت رفتيم فروشگاه يه خورد...
16 دی 1390

سرخجه....

سلام....اومدم اخبار اين هفته رو بنويسم:   يه هفته ده روز قبل يهو  و بي مقدمه آرتا جونم تبش شروع شد...وايييييييي فرداش برديمش دكتر و تشخيص دادن عفونت گلو هستش و شربت سفيكسيم و سرماخوردگي و ايبو پروفن تجويز كردن....بعد از يك و روز و نيم كه از دكتر رفتنمون ميگذشت شنبه شب كه خونه مامانم بوديم و داشتيم اماده ميشديم كه برگرديم خونه ديدم يكي دو تا نقطه رو صورت كوچولو و ناز پسرم قرمز شده و هري دلم ريخت....از همونجا يكسر رفتيم درمانگاه كه كاشف به عمل اومد قضيه سرخجه ست....و من ترسو داشتم از ترس ميمردم...براش امپول نوشت:پني سيلين و دگزا متازون...كه من هيچكدومو نذاشتم بزنن!!!!و برگشتيم خونه و تا يه هفته نبرديمش مهد و خونه رو حسابي گرم ك...
16 دی 1390

بدون عنوان

سلام اومدم چند خطي در مورد اين روزاي قشنگ زندگيت بنويسم.... قربونت برم كه خيلي شلوغ شدي پسرم!!اصلا نمي توني يه لحظه آروم بشيني...هزار ماشا... يه عالمه هم ادا اطوار مياي و دل مامان و بابا رو ميبري... وقتي چيزي ميخواي كه نمي خوام برات انجامش بدم يا چيزي ميخواي كه نبايد...وقتي اخم ميكنم و ناراحت ميشم از دستت آروم ميشي و مياي يه چند تا اداي خوشكل برام درمياري و با من آشتي ميكني...مثلا انگشت كوچولوتو مياري ميگي آي...جيزه... و ميخواي ببوسمش...وقتي بوسيدم ميخندي و يا مياي منو ميبوسي و آشتي ميكني وقتي اشتي كرديم دوباره خواسته تو تكرار ميكني كوچولوي شيطون من ..... ياد گرفتي الكي گريه ميكني..دستاي كوچولوتو ميذاري رو چشاتو و گريه ميكني ...بع...
21 آبان 1390

برنامه مل مل ....سرماخوردگي ...تب!!!!

سلام اتفاقات اين هفته هم خوب بود هم بد!!!!     سه شنبه هفته قبل يعني 90/08/03 وقتي رفتم مهد دنبال آرتا ديدم خوابه و جالب اينكه  خوابيد تا 4 ساعت بعد...منم ترسو رفتم بيدارش كردم...ناهارشو اماده كردم اومديم جلوي تلويزيون كه ناهارشو بدم كه زياد اشتها نداشت ....يه دفعه ديدم برنامه مل مل عكس آرتا رو نشون داد...كلي حال كردم از ديدن پسرم تو تلويزيون!!!!! اين قسمت خوب هفته قبل!!!!   قسمت بد اينكه ديدم آرتا ابريزش بيني داره و معلوم شد كه اينهمه خواب بخاطر سرماخوردگي بوده...وايييييييي...بازم از مهد سرماخوردگي گرفت....شب شد و ديدم آرتا همينجور داره بدنش گرم ميشه  و تب شروع شد...اونم چه تبي...اه اه اه  ...
8 آبان 1390

بدون عنوان

سلام.امروز اولین روز افتتاح این وبلاگه.امروز تولد آرتا کوچو هم هست.امشب آرتا یک ساله میشه. و من خیلی خوشحالم ...
27 فروردين 1390